سلام شروعی نو وزیبا زلال کودکانه

زلال کودکانه
لحظه های کودکانه  
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
سلام حال شما خوب هستید.

ممنونم که ب وب من سر میزنی شما لطف دارید. موفق باشید. لبخند

[مامان].سلام متشکرم

 





الهی به امید تو .

امسال به یاری خداآقا آرشام میره دبستان کلاس اول.خدایا در سایه خودت گل پسرم رو حفظ وسلامت کن و موفق که در آینده فرد مفیدی برای جامعه و

میهن عزیزمون ایران اسلامی باشه. الهی آمین بوسهو شاهد موفقیت های روز افزونش باشیم همین طور خواهر گلش آرشیدا . امیدوارم شروعی نو و زیبا باشه برات .

گام نهادن به دبستان آغاز فعالیت آموزش رسمی به  تو گل پسر باهوش مامان  مبارک.

سرت سبز و دلت شادان بماند       برایت عمر جاویدان بماند

خدا را می دهم سوگند بر عشق       هر آن خواهی برایت آن بماند

به پایت ثروتی افزون بریزید                که چشم دشمنت حیرانت بماند .

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

خدایا چنان کن سر انجام کار           تو خشنود باشی و ما جاودان

[ چهار شنبه 24 شهريور 1395برچسب:, ] [ 13:15 ] [ مامان ]

امسال هم به سلامتی با مادر و خاله هام  ودائی ام به مسافرت رفتیم.خیلی خوش گذشت .بین راه توی دو شهر زیبا شب رو توخوابگاه موندیم  و استراحت کردیم. همه شاد بودیم بین راه ازماشین داداش محمد اینا(پسر خاله ام) سبقت می گرفتیم و موسیقی ضبط ماشین و زیاد می کردیم و تو جاده  دست می زدیم. هورا می کشیدیم.و کلی می خندیدیم.من و آرشیدا از شیشه پشت ماشین همش حواسمون به ماشین او نا بود نزدیک که می شدند،میگفتیم بابا نذار جلومون بیفتندگاز بده....توی پارک یکی از شهرها توقف کردیم و عصرانه هندونه خوردیم. داداش محمد رفت آب معدنی خرید ما تشنه مون بود.داداش محمد لباس سبز پوشیده بود. وقتی داشت آب می آورد بزرگ و کوچیک دست می زدیم چریکی متشکریم ....و حرف های با مزه دیگر. بعدش هم شمال بندر انزلی رفتیم.دریا خیلی وسیع و بزرگ.قبلا هم رفته بودیم این دومین سفرمون به دریا بود. توی آب رفتیم دایی و بابام منو تا جای عمیق بردند اولش می ترسیدم اما چون بغلشون بودم و روی قلندوش گرفته بودنم ،ترسم ریخت.

از بازار یکی از شهرهای شمال، منو آرشیدا اسباب بازی خریدیم . گفتم مامان اگه دوستام گفتن از کجا خریدی بگم کجا اسم این شهر چیه؟ بگم شمال. پسرم اسم این شهر آستاراست.بگم آستارا؟بله.

در مسیر رفت و برگشت به آستارا،با و جود زیبایی و خوشی مسافرت،حالمون گرفت.آخه بارون،خیلی شدید می بارید.انگار زمستون بود.شب بود ،ماهم توی بارون و جاده. تو ماشین خوابم گرفته بود. خوابگاه که رسیدیم بابا مامان منو آرشیدا رو روی تخت گذاشتن. من بیدارشدم و به پیش بقیه اومدم .مامان بابا گفتن ای کلک پس بیدار بودی الکی خودتو خواب زده بودی که،بغلت کنیم.....

ی چیزی ناراحتمون کرد و رفتن به خونه دائی ام تو کرج کنسل شد.آخه زن دایی ام تو بیمارستان دیسک کمر عمل کرد و نتو نستیم بریم. گفتن انشاالله خوب بشه ی وقت دیگه .انشاالله

من هم توی یکی از پارک ها ، باعث ناراحتی مامان و خاله هام  و مادر و آجی زهرا (خواهر داداش محمد. دختر خاله ام )شدم و اشک مامانم رو در آوردم. اونا رفتن وضو بگیرند. مسیر وضو خونه و دستشویی دور بود. آونطرف پارک.من بدون اینکه به اونا خبر بدم پیش بابا و دائی و عمو مجید بابای محمد آومدم و به اونا اطلاع ندادم که دارم میرم . هیچ کدوم هم با خودشون گوشی نبرده بودند . کلی سراغ منو گرفته بودند و اشک مامانم در اومد بود. خلاصه خاله لیلا ناراحت و دوان دوان به پیش ما اومد و من و پیش مردها دید. عصبانی شد و گفت جون به لب مون کردی . چرا بدون اطلاع اومدی . اصلا توی پارکی به این بزرگی چطور تونستی تنهایی اینجا، پیش بقیه بیایی اونم توی شهر غریب ....

همه خندیدند و به هوش آرشام ماشا الله گفتن....

دوباره خاله لیلا دویید پیش مامان اینا که خبر پیدا شدن منو به اونا بده و از ناراحتی درشون بیاره....

مامان عصبانی منو که دید گفت باید کتک بخوری و تنبیه بشی که دیگه بی اجازه و بدون اطلاع جایی نری. خواست بگیرم. من خندیدم و فرار کردم. و دیگران واسطه شدند. و کتک نخوردم.

از مامان و بقیه عذر خواهی کردم و گفتم قول میدم دیگه بی اجازه از شما جدا نشم.....

                                                             آرشیدا. بندر انزلی تابستان 95

                                                          آرشام، بندر انزلی تابستان 95


ادامه مطلب
[ یک شنبه 14 شهريور 1395برچسب:, ] [ 22:42 ] [ مامان ]

دیروز بیرون رفته بودم و آرشام جون وآجی کوچولوش پیش مادر جونشون بودند. آرشام وقتی که می خواد بازی آنلاین از کامپیوتر بگیره باید یکی خونه باشه که براش بنویسه بازی آنلاین که بیاد و بازی کنه ...من که نبودم حوصله اش سر رفته بود. رفته بود سراغ کامپیوتر که بازی کنه.مادر که سواد نداشته مونده کی براش بنویسه بازی آنلاین. خودش تلاش کرده بود...خونه که اومدم دیدم داره بازی میکنه....؟!گفتم عزیزم کی برات نوشته بازی بیاره. گفت خودم با حروف الفبایی که تو پیش دبستان یاد گرفتم. حروف و بهم چسبوندم و نوشتم بازی آنلاین. و اومد حالا هم دارم بازی میکنم.... کلی خندیدم و صورت بانمکش و چند بار بوسیدم.لبخند

نوشته بود بزی آنلاین

گفتم عزیزم پس (آ) ش کو ؟ گفت می دونستم آش و ننوشتم .آخه کامپیوتر خودش می دونه من چی می خوام. برام می نویسه و میاره....؟؟!!لبخندمتعجبمهر شده

[ شنبه 6 شهريور 1395برچسب:, ] [ 9:37 ] [ مامان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
دی 1398
دی 1396 تير 1396 فروردين 1396 مهر 1395 شهريور 1395 تير 1395 ارديبهشت 1395 فروردين 1395 اسفند 1394 بهمن 1394 دی 1394 آذر 1394 آبان 1394 مهر 1394 شهريور 1394 مرداد 1394 تير 1394 خرداد 1394 ارديبهشت 1394 فروردين 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 دی 1393 آبان 1393 مهر 1393 تير 1393 خرداد 1393 ارديبهشت 1393 فروردين 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 فروردين 1391
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 9
بازدید ماه : 8
بازدید کل : 7687
تعداد مطالب : 67
تعداد نظرات : 9
تعداد آنلاین : 1

زلال کودکانه
لحظه های کودکانه
<-PostContent->

ادامه مطلب...
تاریخ: <-PostDate->
ارسال توسط <-PostAuthor->
آخرین مطالب

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 9
بازدید ماه : 8
بازدید کل : 7687
تعداد مطالب : 67
تعداد نظرات : 9
تعداد آنلاین : 1