زلال کودکانه لحظه های کودکانه
| ||
|
مثل لحظه ای که باغ ، در ترنم بهار غرق در شکوفه می شود ، روزگارتان بهار ، لحظه هایتان پر از ترانه باد نوروز مبارک امروز اولین روز از سال جدید که با یاری خدا تونستم بنویسم. الهی به امید تو نه خلق روزگار امیدوارم امسال پر از خبرهای خوب برام باشه وبتونم لحظات شادی روتو دفتر ذهن و اینجا ثبت کنم و امیدوارم سال خوبی برای همه باشه این نوشتار محصول فصل بهاره پر از سرسبزی وطراوت تقدیم به شما ونگاه مهربانتان سبز اگر باشد دلت دوستت دارد بهار در دلت وا می شوند غنچه های بی شمار سبزه ها در جاده ها فرش راهت می شوند ابرها ی آسمان سر پناهت می شوند .
آرشام گل مامان،پسر شیرین زبان ،الهی قربونش برم
عنوان این مطلب رو گذاشتم" سلاپ "بازبون آرشیدا -(دختر کوچولوی 15 ماهه نازم )-راستش خودم هم نمی دونم آفتاب از کدوم طرف دمید که امدم و به وبلاگ سری زدم ودستی . شاید حال وهوای خونه تکونی زده به سرم .دیروز دم غروب رفتیم دوری تو شهر زدیم از چند تا فروشگاه خرید کردیم . تا میرفتیم توی فروشگاه قبل از ما،صدای سلام آرشیدا بلند میشد وتوجه همه رو به خودش جلب میکرد البته آرشیدا به "سلام "میگه "سلاپ "خلاصه ما هر چی به فروشنده می گفتیم خریدهامون رو حساب کن اصلا انگار نمی شنید خیره شده بود به آرشیداو می گفت: ماشالا چقد نازه وخوش زبون آخه به لامپ نگاه میکرد میگفت الهم صله ،و مثل طوطی هر کی وارد میشد فوری میگفت سلاپ . ومی خندید اونوقت دندونای سفید مرواریدش که چهار پنج تان بیرون می افتادن ولبای قشنگش رو نازتر می کردن یه روسری کوچولو هم مثل خاله ریزه سرش کردم که بامزه ترش میکنه فکرش رو بکنید موهای زیتونی رنگش از زیر روسری میزنه بیرون و روی شونه ها وصورت سفید وملوسش میفته اونوقته که خود به خود لبام رو گاز میگیرم واون هم با دیدن واکنش من یه بوس پر از آب میذاره رو گونه هام و با دستش آب دهنش رو پاک میکنه ومیگه: ناس " همون "ناز خودمون" واقعاکه دخترها ذاتا ناز تو وجودشونه وقتی این یه بیت شعر رو واسش می خونم فوری شروع میکنه به نانای کردن دستاش رو میبره بالا واین ور اون ور میچرخه فرشته ناز کوچولو دست کوچولو پا کوچولو موی سرش کرک هلو یک هفته ای رفتیم کرج خونه دایی گفتیم یه کم حال وهوامون عوض شه و از این حال وهوا درایم ولی نرفتنمون از رفتن بهتر بود از وقتی رسیدیم سر ما نامردی نکرد و اومد سراغمون و یکی یکی ازمون استقبال کرد .یکی دو روز اول بد نبودیم ولی بعدش افتادیم رو ویبره .خونه شده بود درمانگاه تخصصی ما .حال برگشتن نداشتیم ولی چه میشد کرد هر سفری باید یه روز تموم شه چه بد چه خوب .تنها خوبی این سفر دیدن دایی وخانواده اش بود . یه شومیز و شلوار ناز ویه سارافن خوشگل واسه بچه ها گرفتم ان شاءاله لباس عافیت وسلامت باشه براشون .امروز تازه اومدم اداره حالم بد نیست .باید تحمل کنم سرفه امانم نمیده من آدمی حساس هستم میرنجم از هرچیز کوچک احساس می پیچد همیشه دور دلم مانند پیچک یک اخم ساده می تواند گیجم کند تا چند ساعت روزی که بی مهری ببینم آنشب ندارم خواب راحت با عرض معذرت از جناب کشاورز که شعر قشنگش رو با ضمیر اول شخص بکار بردم آخه حال دل منه
آرشام از مهر 92 می ره مهد قرآن. خیلی پیشرفت کرده حروف الفبا رو یاد گرفته و همچنین صداهای کوتاه و بلندو . در هفته سه روز مهد می ره و زحمت رفت و آمدآرشام رو خاله لیلاش می کشه با وجودی که خالش خودش دانشجوست اما به پیشرفت آرشام در زمینه یادگیری قران خیلی اهمیت میده .آرشام هم ماشاالله بچه باهوشیه و گیرایش هم خیلی عالیه . آرشام و وقتی که بیرون می بریم بنرها و سر در مغازه ها رو کلمه به کلمه می خونه و اونا رو بهم ربط میده امیدوارم خاله لیلاش موفق ، سلامت ،و تندرست باشه آمین. دوشنبه 10 مهر 1391 پسرم آرشام رو ختنه کردیم توی مطب دکتر مختاری ایشالا مبارک باشه .نمی دونید چقد اذیت شد تا یک ساعت مدام گریه میکرد و من هم با اون پشت در اتاق. هر کاری کردم نذاشتند برم تو .آرشام بهم گفت مامان چرا تو نیومدی تو اتاق پیشم بمونی حالا حالاها هم اذیته .
پسرم،جزدعاکاردگرنیست مرا
امروز تولد پسر گلمه، آرشام عشق مامان، از خدا می خوام هر چی خیر وخوبیه برات رقم بزنه و همه جا یار و یاورت با شه آمین .تولدت مبارک گل همیشه بهارم 15/7/1388و حالا 15 /7/ 1391
شش ماهی توی مرخصی بودم و نتونستم چیزی بنویسم آخه خدا یآجی گل به آرشام داد به اسم آرشیدا ، یه گل به قشنگی خودش وحالا من دو تا دسته گل دارم و از این بابت خدا رو هزا مرتبه شکر میکنمآرشیدا تازگی ها یاد گرفته میگه بَ بَ /مَ مَ / خیلی خندون وشیرینه حالا که سر کارم یاد چهره اش افتادم که :چقد شیرینی قند تو قندون برات می خونم از دل واز جونچیک وچیک وچیک صدای بارون داره می باره از تو آسمونخدای خوبم ،ممنونم ،ممنون
دیشب آرشیدا خیلی بی قراری میکرد اصلا نخوابید توی حیاط 5 -6 تا بلا ل برشتیم وخوردیم آرشیدا تو این گیر وویری افتاده بود دنبال چند تا مورچه با دقت نگاه می کرد که بگیردشون15 مهر جشن تولد آرشام پسرم بود.خواستم بگیرم نشد گفتم تولد آرشام وآرشیدا رو یه جاباهم میگیرمچون یه ماه بعد یعنی 26 آبان تولد آرشیدا بود. و تقریبا می شد،روز قبل از عید غدیر .
ولی بابا م:اون روز آی سی یو بود گفتم بیاد خونه می گیرم با با اومد. ومامان اینا و آجی فرنگیس اینا از طرفخودشون برا تبریک تولد اومدن خونه مون برا آرشام هدیه تولد آوردن. امانتونستم تولد واسه بچه هام بگیرم .................................تا اینکه:بابام ،یعنی بابا بزرگ آرشام دوباره رفت icu ولی این بار 7 روز اونجا بود و دیگه برنگشتصبح روز سی مهر آجی لیلا بهم زنگ زد وگفت : بابام مرد ...و من...........آن روگدازه دلم را دیدم خاکستر تازه دلم را دیدمروزی که به روی دوش مردم می رفت تشییع جنازه دلم را دیدم
آرشام از وقتی که بابام رفته پیش خدابعضی وقتها خیلی دل تنگش میشه روزی که تو بیمارستان بود با خودمون بردیمش ازپشت پنجره آی سیو بابابزرگش رو دید. ناراحت شد گفت بذاریتم زمین. وقتی بهانه بابابزرگش و میگیره میگه اول بریم بیمارستان از پشت شیشه نگاه کنیم اگه بابابزرگ اونجا بود با خودمون بیاریمش اگه نبود بریم از پیش خدا بیاریمش .میگه، من دوست ندارم بابابزرگ زیاد پیش خدا بمونه واسه عید بابابزرگ و بیاریم خونه باشه ؟ خاله میگه :عزیز خاله، خدا بابابزرگ و چون دوست داشت برد پیش خودش .دیگه همیشه پیش خداست .هیچ وقت دیگه بر نمی گرده منتظرش نباش. میگه دوست ندارم.خاله لیلاخدا کجاست؟ عزیزم اون بالا بالا ها . آرشام میره و به آسمون نگاه می کنه.میگم ،آرشام چرا به آسمون نگاه می کنی؟ میگه ،می خوام نگاه کنم ،ببینم بابابزرگ رو از اون بالا پیش خدا می بینم.ومن می مونم ویه بغض سربسته ........................
|
دی 1396 تير 1396 فروردين 1396 مهر 1395 شهريور 1395 تير 1395 ارديبهشت 1395 فروردين 1395 اسفند 1394 بهمن 1394 دی 1394 آذر 1394 آبان 1394 مهر 1394 شهريور 1394 مرداد 1394 تير 1394 خرداد 1394 ارديبهشت 1394 فروردين 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 دی 1393 آبان 1393 مهر 1393 تير 1393 خرداد 1393 ارديبهشت 1393 فروردين 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 فروردين 1391 |
[قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] |