زلال کودکانه زلال کودکانه

زلال کودکانه
لحظه های کودکانه  
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
سلام حال شما خوب هستید.

ممنونم که ب وب من سر میزنی شما لطف دارید. موفق باشید. لبخند

[مامان].سلام متشکرم

 





خدایا ما را لحظه ای به خود وا مگذار و رهایمان نکن

الهی در همه حال وهمه جا پشتیبانمان باش آمین

توی این چند روز تعطیلات خونه بودم هوا هم تعریفی نداشت واسه بیرون رفتن .دیروز آرشام بی حال شده بود و می گفت مامان سرم

درد میکنه نگاش کردم گفتم شاید مال کولره که تا صبح روشنه،ولی نگاش که کردم دیدم رنگش سفید شده ،بردیمش دکتر ،کمی هم

حالش بهم می خورد خدایا سلامتش کن خدایا همیشه شاد وسلامت بمونه وصورت چون گلش همیشه خندان باشه آمین .دکتر که

معاینه اش کرد گفت گلوش عفونت کرده یه آمپول پنی سیلین براش زد ویه شربت آموکسی سیلین براش نوشت موقع زدن آمپول

باباش پیشش بود من توی راهرو بودم ،قربونش برم خیلی پر تحمله بعد از آمپول زدن می گفت من از آمپول نمی ترسم فقط بدم میاد

خونه که اومدیم خیر سرم شربت رو بهش دادم خواستم واسش آب بیارم که روش بخوره شربت از دستم افتاد وریخت رفتیم یکی دیگه

براش خریدیم .آرشیدا هم این چند روز که خونه بودم بد عادت شده بود ازم جدا نمیشد تا پا می شدم یه لیوان آب بخورم فکر می کرد

می خوام تنها بذارمش میزد زیر گریه . خلاصه این برنامه من بود تو این تعطیلات  خدا رو شکر به خیر گذشت.

[ شنبه 17 خرداد 1393برچسب:, ] [ 11:49 ] [ مامان ]

یه خاله مهربون 

خاله لیلا گل باغا ،گل بابونه ونعنا ،

خاله لیلا ازت متشکرم به خاطر همه خوبی هات ،  ساخت وبلاگ و عکس بچه ها  هم یکی از کارهای خاله لیلاست که من حتی

روحم هم خبر نداشت این رو به عنوان هدیه  به بچه ها داد. خاله لیلا از این کارای غافلگیرانه تا دلت بخواد انجام میده مثلا همین

کامپیوترش پره از عکسهای بچه ها وهر دفعه یکی از عکسهاشونو رو صفحه میندازه خیلی خیلی بچه ها رو دوست داره .  بازم

متشکرم خاله لیلا  ، ایشالا بتونم جبران کنم

 

 

[ شنبه 10 خرداد 1393برچسب:, ] [ 12:24 ] [ مامان ]

 

آرشیدا دختر نازو زیبا

 

[ پنج شنبه 8 خرداد 1393برچسب:, ] [ 17:30 ] [ مامان ]

آرشام و آرشیدا دو گل مامان 

[ پنج شنبه 8 خرداد 1393برچسب:, ] [ 17:21 ] [ مامان ]

خدایا به همه عافیت وسلامت بده به ما هم نگاه کن . چند روزی بود آرشیدا مریض بود سه شب مدام تب داشت

خیلی ضعیف شده بود پا می شد هیچی نمی خورد الا زمین خوردن به قول داداشش(آرشام) لق ولوق بود .خجالتی

 الهی مادر سایه ات رو سرمون باشه،استرس مادرم کمتر از من که نبودهیچ بیشتر هم بود .مادر خیلی بچه ها

رودوست داره صبح ها زحمت نگهداری شون رو اون و خا له لیلا میکشن بعد از ظهر ها رو هم بعضی وقتا ازشون

میگیریم به هر حال با لطف خدا بهتر شد .دیشب مهمون خاله اش بودیم تو هتل لاله خوشحال بودم که شاد بود

ولذت می برد پیش داداش محمد وآجی زهرا ش (پسر خاله ودختر خاله اش )توی محوطه  کلی تاب بازی کرد .و می

گفت  بریم :خدا منو نندازی  لبخند

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد     وجود نازکت آزرده گزند مباد

هرآنکه روی چوماهت به چشم بد بیند    بر آتش تو بجزجان اوسپندمباد

.

[ چهار شنبه 7 خرداد 1393برچسب:, ] [ 10:4 ] [ مامان ]

آرشام ما امروز بتمن شده . دیشب لباس سفید ژیمناستیکش رو آورد پوشید،ساعت بتمن رو هم

دستش کرد وگفت من بتمنم .امروز صبح هم بر خلاف همیشه زودتر از ما پا شد که صبحه بیدار شید

،بعد دست وروش روشست وصبحانه اش رو خورد به به از این گل پسر  مامان که  کلی مامانش رو

خوشحال  کرد.وقتی یه کار خوب میکنه و تشویقش میکنم  میگه مامان چقد دوسم داری ؟منم میگم: یه آسمون زیبا .بعد دستاشو باز میکنه این ور و اون ور میگه یعنی اینقد ؟وای چقد زیادهمتعجب.

امروز صبح  که خواستیم بریم اداره بازم شیطنت خوشگلش گل کرد و  پرید تو ماشین که منم میخوام بیام پیاده اش

کردیم که بریم دیدیم صدای خنده ریز ی میاد و قایم شده عقب  ماشین .ناقلا پسر

  تموم زندگیم ناز چشاته       توگوش قلبم آهنگ صداته

[ شنبه 20 ارديبهشت 1393برچسب:, ] [ 10:51 ] [ مامان ]

 این روزا  خیلی از خودم ناراحتم .حس می کنم این من ،من چند سال پیشم نیست ،  باید برگردم به

اون روزها و رابطه ام با آرشام  بهتر بشه باید برگردم به قبل که تمام حرکاتش برام لذت بخش بود  باید از

دیدن حرکات قشنگ کودکانه اش لذت ببرم  این منم که عوض شدم و حوصله ام کم شده اون بچه است 

من دیروز حسابی اعصابم ریخت بهم آرشام دندونش درد میکرد خواستم ببرمش دکتر جورنشد به خاطر

درد دندون دیشب مجبور شد یه مسواک درست حسابی بزنه  وقول داد دیگه شکلات وبیسکویت وکیک

نخوره متعجبخیلی ناراحتم که توی این سن دندون درد رو تجربه کرد بعضی وقتا دلسوزی های بی مورد

باعث این اتفاقا میشه هر چند من مجبورش میکنم به مسواک زدن ولی خریدن کیک و کلوچه از طرف

خودم براش باعث دندون دردش شده و من باید قبل از اون خودم رو سرزنش کنم .ببخش پسرم . ببخش

که باعث شدم اذیت بشی باید برگردم به اون روزا که وقتی چشمم یه صورت گلت می افتاد وتو یه کار

بد میکردی مثلا ناخواسته یا حتی از روی شیطنت آب می ریختی رو فرش وبا دیدن من  می زدی زیر

خنده وپا میذاشتی به فرار ومن هم دنبالت می کردم که وایسا کجا در میری باید تنبیهت کنم اون

وقت یه بوس میذاشتم رو لپای قشنگت  وروی خال خوشگلی که رو گونه ات بعد میگفتم اینم تنبیه

بعد همدیگه  رو سفت بغل می کردیم ومیزدیم زیر خنده خجالتیپسر گلم قول میدم حرکات ،حرفها وحتی

رویاهای زیبای کودکیت رو  از دنیای زیبای خودت ببینم که پر از قشنگی وطراوته خوش به حالت با

این دنیای قشنگت که همیشه آسمونش برات آبی و زیباست و هر روز یه روز تازه است برات . خوش

به حالت که قهر ودلخوریات فقط یه لحظه است وآشتی یات بی نهایت ادامه دار .خوش به حالت که

قدر لحظه ها رو میدونی امیدوارم همیشه همین جوری شاد ،زیبا و باطراوت باشی و رو لبات گل

قشنگ لبخند بشینه ..الهی آمین

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد     وجود نازکت آزرده گزند مباد  

[ چهار شنبه 17 ارديبهشت 1393برچسب:, ] [ 10:5 ] [ مامان ]

دیروز آرشام گیر داده بود که برام ماسک زورو ،نقاب و شنل زورو بخرید . ما هم چون بهش قول داده

بودیم بعداز ظهر رفتیم براش خریدیم  نمی دونید چه ذوقی میکرد. فوری تا نشستیم توی ماشین

گفت :برام بپوشید .خیلی با مزه شده بود؛ دم در داروخانه وایساده بود که با خنده وارد شد

وگفت:مامان اون دوتا پسر بهم گفتن اه اینکه  زورو اینجا  بود ما نشناختیمش .کلی از شنیدن این

حرف ذوق کرده بود حالا هم تا می خوایم بریم بیرون میگه مامان شنل و شمشیرم رو بیار .اینم دنیای

نازکودکی که هر روز خودش رو شکل یکی از شخصیت های محبوب میکنه یه روز آرش کمانگیره ،یه

روز پوریای ولی ،روز دیگه پسر نابغه روز بعدش مرد عنکبوتی ویه روز سوباسا .خلاصه اینه ماجرای

آرشام ما با دنیای زیبای کودکیش ،و من هم بانقشاش همراه میشم و هر دفعه نقشی که اون بهم

میده بازی کنم  ؛ تا چه قبول  افتد ودر نظر آید.

(ما لعبت کانیم وفلک لعبت باز  )

[ دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ] [ 11:47 ] [ مامان ]

امروز که از خواب بیدار شدم صبحانه ای خوردم ویه لیوان آب دادم دست آرشام بخوره گفتم

پسرگلم آماده شو بریم خونه مادر تا اینو گفتم اومدم توی هال هرچی آرشام رو صدا زدم جواب

نداد باخودم گفتم شاید رفته رو تختش باز گرفته خوابیده  اتاقش رفتم نبود حمام ،دستشویی

،آشپزخانه همه جا رو گشتم تا رفتم تو حیاط گفتم شاید داره با من قایم باشک بازی میکنه ولی

نه ،باباش هم هر چی صداش کرد جواب نداد تا اینکه رفت دم در دید روی پله ها، تو کوچه

نشسته در ازپشت بسته شده ،آیفون رو که برداشتم صداش اومد تا ما ها رو دید زد زیر گریه

که دستم به آیفون نرسید در بسته بود شما هم در رو. باز نکردید . فقط خدا می دونه چه حالی

داشتم بادیدن آرشام و اشکاش اونو بغل کردم وبوسیدم دنبالم راه افتاد واز پله ها بالا اومد

وسایلم رو که آوردم تا رسیدیم در خونه مادر اینا آرشام گفت مامان امروز پیشم بمون فهمیدم

به خاطر صبحه خلاصه خیلی ناراحت شدم با این وجود باز هم به دنیای زلال کودکانه اش غبطه

خوردم که چقدر مفاهیم وحرفها رو آنی، لحظه ای وشفاف می گیره تا من گفتم آماده شوبریم

دم در بودغافل ازاینکه تو دنیای ما آدم بزرگا بین حرف تا عملمون فاصله هاست.....................

[ چهار شنبه 10 ارديبهشت 1393برچسب:, ] [ 14:11 ] [ مامان ]

دیروز رفتیم پارک ، بین راه آرشام گیر داده بود که اسباب بازی می خوام تو پارک براش بادکنک خریدیم گفتیم بیا اینم اسباب

بازی، ولی قبول نکرد گفت این که اسباب بازی نیست فوری می ترکه .گفتیم باشه برگشتنی برات می خریم  به یه چهارراه رسیدیم

که معمولا اسباب بازی هاشو از مغازه ای که اونجاست می خریم  فوری گفت: از همین مغازه می خوام نه جای

دیگه .فکر می کنید چی خرید؟ یه تفنگ ژ3 به قول خودش که تیر هم مینداز خیلی قشنگه این دوره عشقش خرید تفنگه  .دوره قبل هواپیما

و ر بات بود تا بینم دوره بعد چی باشه احتمالا اینطور که پیش میره فضا پیمایی یا به قول خودش (فسینه )(سفینه)که یه بار  اشتباهی گفت ( فسینه)

باشه. اون روز  هرچی گفتم "سفینه" قبول نکرد وقتی گفتم آره تو درست میگی" فسینه"درسته "بعد از چند لحظه فکر کردن گفت: نه مامان تو

درست گفتی سفینه درسته .(آخه من از موقعی که آرشام شروع کرد به حرف زدن همیشه کلمات رو درست وبا تلفظ صحیح بهش یاد دادم

واسه همین هم دایره لغاتش  خیلی وسیعه وهم شیرین زبون و همه چی رو درست میگه ماشالا حرف زدنش با بچه های هم سن وسالش خیلی متفاوته )

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش     می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

آرشیدا (  شیرین زبون)  کلمه متشکرم رو به تازگی از آرشام یاد گرفته وتا چیزی رو بهش میدی فوری میگه "متشکل....." و  واکنش من از

شنیدن این کلمه تازه که با خنده شیرینش همراه میشه امان  نمیده بقیه اش روبگه .

حسن تو همیشه در فزون باد       رویت همه ساله لاله گون باد

 اندر سر من خیال عشقت        هر روز که هست در فزون باد

[ شنبه 9 فروردين 1393برچسب:, ] [ 10:27 ] [ مامان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
دی 1398
دی 1396 تير 1396 فروردين 1396 مهر 1395 شهريور 1395 تير 1395 ارديبهشت 1395 فروردين 1395 اسفند 1394 بهمن 1394 دی 1394 آذر 1394 آبان 1394 مهر 1394 شهريور 1394 مرداد 1394 تير 1394 خرداد 1394 ارديبهشت 1394 فروردين 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 دی 1393 آبان 1393 مهر 1393 تير 1393 خرداد 1393 ارديبهشت 1393 فروردين 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 فروردين 1391
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 6
بازدید هفته : 16
بازدید ماه : 15
بازدید کل : 7694
تعداد مطالب : 67
تعداد نظرات : 9
تعداد آنلاین : 1

زلال کودکانه
لحظه های کودکانه
<-PostContent->

ادامه مطلب...
تاریخ: <-PostDate->
ارسال توسط <-PostAuthor->
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 6
بازدید هفته : 16
بازدید ماه : 15
بازدید کل : 7694
تعداد مطالب : 67
تعداد نظرات : 9
تعداد آنلاین : 1